|
بايد ازاين شهر غربت واين مرداب گناه دل بريد
اينجا جاي من نيست
بايد گريخت ...
وگاه فرار به از قراراست...
دردنياي مجازي نمي شود به خدا رسيد
نمي شود بانيت قربت الي الله چت كرد
نمي شود براي رضاي خداازدستوراتش سرباز زد
وخلاصه نميتوان دانسته خود را فريب داد...
مي روم...
تونيز بنگر...
اگر دل به غيراوسپرده اي براي هيچ مانده اي
درنگ مكن...
اينجا مرداب فساداست و مي بلعد آنكه خويشتن را در اختيارش گذارد
مي گريزم ازشر شيطان رانده شده
اين شهر غم از آن شما...
ياحق
+ نوشته شده توسط آشنا در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت
15:34 |
از70درصدوجودش گذشته است وآنگاه بازهم به هنگام دعا پيش ازآنکه به خود بيانديشد .
+ نوشته شده توسط آشنا در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
16:51 |
هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!!!
+ نوشته شده توسط آشنا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت
21:29 |
عید سعید مبعث برشیعه وسنی...
مسلمون وغیرمسلمون... پیروجوون... من نویسنده وشمای خواننده مبارک باااااااااااااااااد + نوشته شده توسط آشنا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
20:56 |
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ... ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان!!!
+ نوشته شده توسط آشنا در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت
11:20 |
آقامن شاکیم!!! کاش یکی پیدامی شد که بتونه زبون مارو برای بزرگترهاترجمه کنه... به خداخیلی وقتهایه ((چلنگر))ماهروحاضربه یراق لازم دارم تاحرفموبه بزگترهابفهمونم... چندروز پیش یکی ازاین مجریهای اتوکشیده وعصاقورت داده تلویزیون داشت می گفت:بیایید باجوانهایمان دوست شویم!!!گاهی باید حرفهاراازچشمان جوان خواند ... البته من احتمال دادم که این آقاداشته یا جک می گفته یا شوخی می کرده... آخه وقتی حرف عادی رو نمی تونیم به هم منتقل کنیم دیگه زبونهای زرگری وامثالهم که واویلا... من هیچ وقت نفهمیدم اینهمه القاب جور واجور که هر روز به ماها می دن ازکجا اومده؟؟؟ مثلاً همین نسل بی هویت... آخه مگه غیراز اینه که هویت هرکی به اصل ونسب وگذشته اش برمی گرده... پس یعنی نسل قبل داره رسماًخودشو می بره زیر سؤال دیگه... پس ایولا!بابا خیلی شهامت می خواد!!!جای تشویق وتقدیر داره... هیچی اعصاب خرد کن ترازاین میزگردهای مسخره ی به قول خودشون جوان گرایانه نیست... یه مشت آدمی که همه جور شرایط رفاهی براشون فراهمه وماهی خداتومن پول نقد روانه جیبهای بی نهایت طویلشون می شه رو جمع می کنن خنده داره به خدا... کی گفته همه مشکلهای جوون امروزتوی اعتیاد ومد ومانتو کوتاه واین چرندیات جزئی خلاصه شده؟؟؟ کاش بااون همه دبدبه کبکبه وادعاها یکم می شستید فکر می کردید که شمابه عنوان بزرگترهای ماچی کارکردید که نتیجه عملکردتون اینجوری بروز کرده... کدوم خوراک فکری مقوی رو دادید که الان به خاطر بی تأثیربودن تلاشهاتون بامادست به یقه شدید...؟؟؟ کاش یه خرده دست ازشعار وحرفهای کلیشه ای برمی داشتید...یه خرده ازهمون غنای فرهنگی که هر روز ازش دم می زنید رو به نسل بعد خودتون منتقل می کردید...البته اگر خودتون ازنسل قبل دریافت کردید...اگرنه که الفاتحه! هروقت شما تونستید فرهنگ جبهه وشهید رو ازمرز خوزستان که چه عرض کنم ازمرز کرخه وشلمچه ودهلاویه جلوتر بیارید اون وقت می تونید بابت قیافه های رنگ ووارنگ تیپهای آنچنانی جوونای امروز طلبکار باشید... قدیما که شماهابهترازمایادتونه شکایت هرکی رو پیش بزرگترش می بردن... حالاما ازشماپیش کی شکایت کنیم؟؟؟
+ نوشته شده توسط آشنا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت
16:10 |
ای بهترینم! گلهای سرخ را به یادت ، برپیراهنی سنجاق می کنم. ودرحجم سترگ دفترخاطرات، الفبای کهنه زندگی را با نامت صرف می کنم. بر صلابت نگاهت تکیه می کنم چشمانم را میزبان گامهای مقدست می کنم وبا آرامش صدایت، تدین چشمانت، وخلوص کلامت همه زیبایی های عالم را درآغوش می کشم...
+ نوشته شده توسط آشنا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت
18:4 |
بعدازیه غیبت صغری سلام مجدد!! --- او را مي شناسي؟ همان را مي گويم که وجودت مديون اوست . او بيمار است . او در رنج است .او از ثمره هاي وجودش در رنج است . من ميدانم . او هيچ نمي گويد اما از نگاهش قلبش را مي توان خواند . چشمانش رازدار خوبي نيست . هيچ کار از من برنمي آيد . او به شما دلبسته است . قدرش را بدانيد . بيشتر قدرش را بدانيد . قلبش شیشه است، اگر بشکند... شناختیش؟...مادرت را می گویم
+ نوشته شده توسط آشنا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت
17:36 |
سلام تااطلاع ثانوی آپ نمی کنم امتحانا نزدیکه... بهتره یکم بعضی چیزها به حالت تعلیق دربیاد(مثل غنی سازی اورانیوم) درهرحال ازاینکه خواننده مطالبم بودید ممنونم امیدوارم همیشه بهاری بهاری باشید یه جمله یادگاری: به امید دیرپایی شادیهایتان پایداروبرقرارباشید ارادتمند:آشنا + نوشته شده توسط آشنا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
2:21 |
تازه داشتم می فهمیدم زندگی یعنی چی(یا همون یعنی چه!؟ که گفتند باید بری یه جایی که بهش می گن مدرسه تونخ این بودم که توی این مدرسه چه کارهایی می کنن که یه کیف ویه چندتادفترومداد ومدادرنگی دادن دستم وگفتن اینا لازمت می شه روزاول که رفتم مدرسه دیدم همه دارن گریه می کنن...خیلی بهشون خندیدم مدرسه رو فقط با مدرسه جودی ابوت و مدرسه هایدی اینا ومدرسه موشها می شناختم...به نظرم هم نمیومد جای بدی باشه(چقدرخوش خیال بودم بدترین بخش مدرسه فقط می تونست این باشه که آدم رو ازکارتون دیدن مینداخت همه عشقم این بود که یه روز کلاس پنجمی بشم ومثل اونا به بقیه دستور بدم اما ازاونجایی که خداوقتی شانس بین بنده هاش قسمت می کرده بنده خواب بودم موقعی هم که رسیدم کلاس پنجم به آرزوی دیرینه ام نرسیده چون...!!؟ بگذریم.... خلاصه تاچشم برهم زدیم راهنمایی هم مثل دبستان عین برق وباد گذشت حالا دیگه بزرگ شده بودم دبیرستان کم عظمتی نداشت همین قدر که کتابهای عجیب وغریب مثل فیزیک وشیمی می خوندم کلی کلاس داشت دیگه تصمیم گرفتم دختر خانم وبزرگی باشم...دست از شیطنت بردارم و...!!؟ اما روزگار باما سرناسازگاری گذاشت و گیر یه مشت رفیق نایاب! افتادم که ازاونی که بودم بدترم کردن به انواع واقسام جنایتها دست زدم...جای شما خالی بلایی نبود که ماسربقیه درنیاورده باشیم... ولی ازجمله جنایتهایی که هیچ وقت یاد نگرفتم تقلب بود.هیچ وقت نتونستم لذت نمره باتقلب رو درک کنم...چون هردفعه هم که بامجاهدت اطرافیان جواب یه سوال رو باتقلب می نوشتم درست سه برابر بارم اون جواب ازم نمره کم می شد حالا هم سه سال دبیرستان با همه خاطرات وشیطنتهاش داره تموم می شه این آخرین سالیه که به عنوان دانش آموز پشت این میز ونیمکتها می شینیم دیگه هیچ جای دنیا به خاطر ترک دیوار ازما انضباط کم نمی کنن دیگه هیچ وقت شاید نشه ساعت کلاس رو دست کاری کرد تا معلم فکرکنه وقت نداره وامتحان نگیره شاید دیگه نتونیم میز معلم رو اونقدر روی سکوی جلوی کلاس، جلو بکشیم که وقتی نشست میز به سمت پایین سرازیر بشه وماکلی بخندیم شاید دیگه نتونیم بی جهت جیغ بزنیم...الکی بخندیم...بی بهانه گریه کنیم دیگه موقعیت پیش نمیاد که به بهانه آب خوردن همدیگر رو از سرتاپاخیس کنیم شاید دیگه فرصت نشه جامدادی بغل دستیمون رو ازپنجره به حیاط پرت کنیم تاوقتی معلم می خواد جزوه بگه بدون خودکارومداد بمونه شاید... شاید... شاید... شاید نه،حتماًدیگه نمیشه به این روزها برگشت حیف به قول قیصرامین پور:
+ نوشته شده توسط آشنا در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
11:45 |
|
|