چه حس حقارتي اين روزها وجودم را گرفته است
از70درصدوجودش گذشته است
در درياچه اسيدي سينه اش مي سوزد و...
همه چيزش را به پاي عشقش نهاده است
هرروز قطره قطره آب مي شود
اما
هنوزهم درمعرفت و ايثار گري گوی سبقت را ازمن وتو ربوده است
وباهمان گامهاي خسته ونفسهاي به شماره افتاده ازهمه پيشي مي گيرد
گاه باخودم مي انديشم :فداکاري تاکجا؟؟؟
مگرمي شود کسي در بسترسخت ترين بيماريها باشد
وآنگاه بازهم به هنگام دعا پيش ازآنکه به خود بيانديشد
براي آنان که حتي ذره اي حق برگردنش دارند دست به دعا می شود
آخراگرقرار بر اداي حق باشد که ديگران به او مديون ترند
اوازجان گذشته است وبه امنيت من وتوجان داده است
وماچه پاس مي نهيم اين ازجان گذشتگي را
.
.
هميشه به اينجاي ماجرا که مي رسد به اين جمله ايمان مي آورم
که بعضي ها چقدر بزرگند ومن، چقدر حقير
آنها درکجاسیرمی کنند وما درکجا!؟
آنان عرش نشینند وما دردنیای پوچ مجازی درمیان گناه وخودباختگی غوطه وریم...
راست می گفت...
اینجاجای زندگی نیست...کوچ باید کرد کوچ...


