تازه داشتم می فهمیدم زندگی یعنی چی(یا همون یعنی چه!؟
)!
که گفتند باید بری یه جایی که بهش می گن مدرسه
تونخ این بودم که توی این مدرسه چه کارهایی می کنن که یه کیف ویه چندتادفترومداد ومدادرنگی دادن
دستم وگفتن اینا لازمت می شه![]()
روزاول که رفتم مدرسه دیدم همه دارن گریه می کنن...خیلی بهشون خندیدم
...آخه مگه مدرسه گریه داشت ؟!؟
مدرسه رو فقط با مدرسه جودی ابوت و مدرسه هایدی اینا ومدرسه موشها می شناختم...به نظرم هم نمیومد جای بدی باشه(چقدرخوش خیال بودم
!!)!؟
بدترین بخش مدرسه فقط می تونست این باشه که آدم رو ازکارتون دیدن مینداخت
همه عشقم این بود که یه روز کلاس پنجمی بشم
ومثل اونا به بقیه دستور بدم
اما ازاونجایی که خداوقتی شانس بین بنده هاش قسمت می کرده بنده خواب بودم
موقعی هم که رسیدم کلاس پنجم به آرزوی دیرینه ام نرسیده چون...!!؟
بگذریم....
خلاصه تاچشم برهم زدیم راهنمایی هم مثل دبستان عین برق وباد گذشت
حالا دیگه بزرگ شده بودم
دبیرستان کم عظمتی نداشت
همین قدر که کتابهای عجیب وغریب مثل فیزیک وشیمی می خوندم کلی کلاس داشت![]()
دیگه تصمیم گرفتم دختر خانم وبزرگی باشم...دست از شیطنت بردارم و...!!؟
اما روزگار باما سرناسازگاری گذاشت و گیر یه مشت رفیق نایاب! افتادم که ازاونی که بودم بدترم کردن![]()
به انواع واقسام جنایتها دست زدم...جای شما خالی
بلایی نبود که ماسربقیه درنیاورده باشیم...![]()
ولی ازجمله جنایتهایی که هیچ وقت یاد نگرفتم تقلب بود.هیچ وقت نتونستم لذت نمره باتقلب رو درک
کنم...چون هردفعه هم که بامجاهدت اطرافیان جواب یه سوال رو باتقلب می نوشتم درست سه برابر بارم
اون جواب ازم نمره کم می شد![]()
حالا هم سه سال دبیرستان با همه خاطرات وشیطنتهاش داره تموم می شه
این آخرین سالیه که به عنوان دانش آموز پشت این میز ونیمکتها می شینیم
دیگه هیچ جای دنیا به خاطر ترک دیوار ازما انضباط کم نمی کنن
دیگه هیچ وقت شاید نشه ساعت کلاس رو دست کاری کرد تا معلم فکرکنه وقت نداره وامتحان نگیره![]()
شاید دیگه نتونیم میز معلم رو اونقدر روی سکوی جلوی کلاس، جلو بکشیم که وقتی نشست میز به سمت
پایین سرازیر بشه وماکلی بخندیم![]()
شاید دیگه نتونیم بی جهت جیغ بزنیم...الکی بخندیم...بی بهانه گریه کنیم
دیگه موقعیت پیش نمیاد که به بهانه آب خوردن همدیگر رو از سرتاپاخیس کنیم![]()
شاید دیگه فرصت نشه جامدادی بغل دستیمون رو ازپنجره به حیاط پرت کنیم تاوقتی معلم می خواد جزوه بگه
بدون خودکارومداد بمونه
شاید...
شاید...
شاید...
شاید نه،حتماًدیگه نمیشه به این روزها برگشت
حیف
به قول قیصرامین پور:
ناگهان چقدر زود دیر می شود![]()
